تبليغاتX
نون و پنیر







نون و پنیر

"اين سفره ايست كه من ميزبان آن وهمه شما مهمان آنيد"

سلام

دیروز بعد از مدتی به فرهنگسرای سلامت رفتم(جلسه نقد شعر هرسه شنبه ساعت ۵ رو می گم )جای شما خالی خیلی خوش گذشت تولد اونایی بود که آذر بدنیا اومده بودند  وخیلی خوشحالم که دوباره دوستان خوبم رو اونجا دیدم از جمله:ونوس رستمی /سوسن گوران/نعیمه درویشی(که تولدش باز مبارک)/امیررضا چاوشی/مهرداد بابایی/سعید تیموری/نادر سهرابی/حامد داراب/خانم عبدی/خانم بختیاری/آقای رفیعی/و.... خیلی های دیگه که الان حضور ذهن ندارم اما بیشتر خوشحال شدم که آقای ابوترابی افتخاردادند وتشریف آوردند.

اما شعرجدید:

گرسنه كه باشي

زمين را  پيتزا مي بيني

خيابان

اتوبان

وچهارراه ها را

 برشهايش

فكرمي كني

تمام برفهاي دنيا

روي سرتوخرد شده

تا با دستهايت هي سرچهارراه ها كش بيايي

گرسنه كه باشي

خورشيد راشمعي مي بيني

كه تا شب فروش نمي رود

سيارهها  را نمكداني

كه آدمهاي فضايي اش را

فقط درخوابها يت

سرازيرمي كند

واین تمام منظومه ای که روی میز چیده شده

گرسنه كه باشي

حتي

ادامه اين شعر را مي خوري!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/25ساعت 9:52 توسط سیده زهرا صادقی |

سلام دوستان خوبم

خوبين؟

خوشحالم

از اين به بعد بيشتر مي تونم بيام

الان اومدم با يه شعر:

 

 

1-آلبوم راميگردم

چيزي نيست

مين ها راقدمهاي توبرداشته اند

با تو رفته اند

 

2-ازپشت اين سيم ها

تنها خار به چشم من ميرود

ودستان تو بسمتم

چشمان خيسم راپاك نمي كند

 

3-بااين بي سيم

حتما" با من صحبت مي كني

صدايت اما

صدايم اصلا"

نمي رسد

 

4-اين منم

بيست سالگيت راپوشيدهام

 

5-

6-

7-

.

.

.

مي بيني؟

بااينكه عكسهاي دوربين هيچ وقت مارادرآغوش هم نگرفت

هرجا مي روم

قبل از من پاي تو راوسط مي كشند

ومثل هميشه

پلاكي كه جاي تو دست دورگردن مادرانداخته

نزديكترين نشاني تو

*

آغوشت رابازكن مادر

اينجا

درمرزي كه پدر برايمان نگه داشته

به سرسربازت زده

كلاهش رابردارد!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 12:17 توسط سیده زهرا صادقی |

سلام دوستان خوبم

 

عاقبت

 

كلاه دست از سرم برداشت

 

دستكش دستم راول كرد

 

حتي اين برف

 

كه شماره كفشم رابرداشته بود

 

آب شدو رفت توي زمين

 

مي توانم فرياد بزنم  

 

بي شال گردنی که جلوي دهانم رابگيرد

 

واين چتر

 

بس كه بي خوابيش را خميازه كشيده بود

 

گوشه اين اتاق

 

آرام

 

 خوابش برده است!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 11:3 توسط سیده زهرا صادقی |

سلام

برو

و بگیر دری که دستت آنجا گیرکرده

چراغ را فلش بزن

ودرکنار دیگری درقاب تختخواب ظاهر شو

اصلا

دنیایت را به اندازه فرشی پهن کن

که لب به لب دیواردراز کشیده

بی خیال کوچه

که از پشت پنجره مدام نگاهت می کند

چراغی که درپایش تیر می کشد

فکر کلاغ 

 عاقبت از روی سیمهای لخت برق

از سرش

می

افتد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15ساعت 12:38 توسط سیده زهرا صادقی |