"هو"
فرهنگسرای سلامت برگزار می کند:
برای یادآوری مهر در لغت نامه ها و کتابهای تاریخی در جشن مهرگان منتظر حضور شما
هستیم.
شب شعر مهرگان
موضوع:آزاد
نحوه ارسال آثار:
1)حضوری(روابط عمومی فرهنگسرای سلامت)
تلفن:2-77491491
2)ایمیلyek-nimkat@yahoo.com
مهلت ارسال آثار:۱۹مهر88
زمان مراسم 21 مهر-ساعت4:30
آدرس:میدان رسالت-خ هنگام-بلوار دلاوران-خ آزادگان-جنب شهروند-آمفی تئاتر فرهنگسرای سلامت
-------------------------------------------------------------------------------------
سلام
شب شعر مهرگان برگزار شد من وتمام دوستانم تمام سعی خودمون رو کردیم
اسامی برگزیدگان شب شعر :
-خانم سعیده اصلاحی
-آقای یزدان تورانی
-خانم لیلی افشانی
-خانم زهرا محمد گنجی
-خانم منیره حسین نژاد

اما دوست عزیزی بارها با کامنتهای خصوصیشون از اسم شب شعر ناراحتیشون رو اعلام کردند ودوست داشتند ما شب شعری با عنوان ((سوگواره امام صادق (ع) )) برگزار می کردیم وآخرین با هم ازمن جواب خواستن باید بهشون عرض کنم:
اسم این شب شعر رو فقط من انتخاب نکردم که الان هم تنها جوابتون رو بدم اما به عنوان عضوی از این گروه فقط این رو بگم که اولا" رای گیری شده بود ومهرگان انتخاب شد دوما" درطول برنامه یادم نمی آد که کاری کرده باشیم که الان شرمنده باشیم اما باتمام این توضیحات من از شما معذرت می خوام که این برنامه نتونست مطابق میل شما باشه من از طرف کانون ادبی فرهنگسرا از شما دوست عزیز رسما" عذر می خوام و ضمنا"بخاطر اینکه گاهی سر سفره نون و پنیر من مهمون می شین بسیار تشکر می کنم.امیدوارم باز هم تشریف بیارین.
امیدوارم جوابتون رو تونسته باشم بدم
+ نوشته شده در جمعه
1388/07/17ساعت 8:3 توسط سیده زهرا صادقی
|
سلام به همه دوستان خوبم
اميدوارم تاخير 6 ماهه ي منو ببخشيد
من آماده ام نقدم كنيد:
فرش
با تمام گلهايش
زير پايشان
ر ق ص ي د
سقف
تمام
گچهايش
را
روي
سرشان
سائيد
چراغ
دور
سرشان
چرخيد
و
دود
شد
شايد
زمين
دستهاي قفل شده اش را از هم باز كرده بود
تا كف بزند
از آنروزاما
مدام
پشت سر هم خبر مي دهند
وبم
به يادشان
خرما پخش مي كند!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/06/11ساعت 9:3 توسط سیده زهرا صادقی
|
سلام
سال نو مبارک
این وبلاگ برای مدت کوتاهی به روز نخواهدشد

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/01/10ساعت 14:47 توسط سیده زهرا صادقی
|
سلام
به همه دوستان خوبم
براي اينكه بيشتر حس كنم ايراني هستم:
گربه ای که توپ زمین راگرفته
گاهی روی دیواراتاق من می نشیند
ونمی پرد
شاید
برای همین
زمین می چرخد
وبرای دیوارما هیچ موشی نقشه نمی کشد
اینجا
درسرزمین قصه های مادربزرگ
غیراز خدا هیچ کس نیست
می شود
بافرشهایی که از انگشتان مادرمی بارد
بهشت رابه خانه آورد
وهرفصل باتعارف پنجره
میوه تازه ای گرفت
به روی باز درها جواب مثبت داد
حتی می شود شبها
قسمتی از خورشید رابرای سقف اتاق قرض گرفت
این گربه گاهی
پازلی ست
که دستهای ما رابهم می چسباند!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/11/16ساعت 11:26 توسط سیده زهرا صادقی
|
سلام دوستان عزيزم
ايام سوگوري سالارشهيدان را به همه شما تسليت عرض مي كنم
اما شعر:
مي توانست
همه چيز با يك استكان چاي شروع شود
بريزم
يك عمر
بوسه هايم را
آنقدركه از خطوط لبم
بخواني دوستت دارم
و دلگرم شود اين استكان
به هواي تو
هي دستها را ها بكشد
...
شايداين چادر آنقدر به من نمي امد
كه گلهايش را به توتعارف بكنم
اگر
به اينجايم رسيده شعر
به جوش آمده ام
ودارم
از چشمهايم
مي ريزم
!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/10/15ساعت 9:20 توسط سیده زهرا صادقی
|
سلام دوستان عزيزم
عيدتون مبارك



از آسمان
مرغ عشقي برايم بس بود
فالم
توبيايي
هرچه كلاغ را از اتاقم بيرون كني
ودهان پنجره را ببندي
پيش چشمم سياه نشدي
نمي شوي
هنوز پشت پنجره
چشمهايم قدم مي زند
هنوز راهي هست
هرشعرم را برمي دارم
خوب مي آيي
اين كلاغها اگر بگذارند
برق نگاهت به چشمهايم بر مي گردد!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/09/26ساعت 12:50 توسط سیده زهرا صادقی
|
سلام:
خوبم
خیلی خوب
اما نمی دونم چراهمیشه شعرهام دلتنگی می کنند،شاید از روی عادته نمی دونم ...
راستی ۸ آبان تولد بهترین دوستم بود (سمیه عزیز) که اینجا بهش تبریک می گم
اما
باز اومدم با یه شعر جدید:
خیس
از تمام بارانهایی که از سرم گذراندی
پرمی شوم دراین اتاق
وخالی می کنم تو را از کنارتمام عکسهایم
پشت می کنم به هر چه دیوار
که قاب عکست را میخ کرده بود
هنوز گاهی
پرت می شوم در آینه ای
که نبودنت رابه رویم می آورد
تو اما خاطرت جمع باشد
می خواهم
از روی بندهای این دفتر
تمام خاطراتمان راجمع کنم
اگرچه هربار نگاه می کنم
دوباره باران می گیرد
تواما
خاطرت جمع باشد!
+ نوشته شده در جمعه
1387/08/10ساعت 22:25 توسط سیده زهرا صادقی
|
سلام:
به همه دوستان خوبم که بهم سر می زنند وهمیشه بهم لطف دارند خیلی حرفها هست که دوست دارم براتون بگم اما....
اما اومدم باز با یه قالب پاییزی ویک شعر پاییزی
با اینهمه آسمان
که آب بصورتم می پاشد
هنوز می خواهم
قدمهایم راکنار تو جابگذارم
وسردرگم چتری باشم
که مارا بهم نزدیکتر می کند
نگو
می دانم
پاییز باهرپایی که بیاید
حنایش رنگی ندارد
برگی برای درخت نمی ماند
زمین کم کم سپید می شود و
هیچ کدام از برفهایی که روی رد پای تو آدم می شوند
با من راه نمی آیند!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/07/16ساعت 21:2 توسط سیده زهرا صادقی
|
بگو چقدردنبالت
دور اين ميدان بگردم
ودوباره به خودم برسم
به خودم
خودم
بيا با اين ميدان
مشتمان توي تمام خيابانها بازشود
فواره ها از سرمان بگذرد
بيا بيشتر قدم بزنيم
جلوترشايد چراغي نباشد
كه سر دوراهي بگذاردمان
وبوقها راپشت هم صدا كنيم
كه بزنند
برقصند
آنقدر كه هرچه از خواب بيدارم كنند
تو باشي ومن
حالا كه از تمام جاده هاي بي تو گذشته ام
و تمام فلشها مرانشانه گرفته
نگذار اين جا تنها
براي دستهاي گم شده ات
بنشينم
گريه كنم
زاربزنم!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/06/17ساعت 11:20 توسط سیده زهرا صادقی
|
پای صندلیم راوسط بکش
واصلا نگاه نکن
روبرویت خالی نشسته
قهوه های ریخته رابرگردان
تا همه چیز به روز اول برگردد
سعی کن
ماه راپشت چشمم نقره ای بکشی
خبر خوشی برسد
ودنباله ی ستاره ات را روی پیشانی من بگیر
ببین
خورشید همان چشمان توست
که زندگیم را روشن می کند
یک لحظه
خواب توراببرد
من می مانم واین صندلی
که از درخت پشت پنجره ات بریده
وفنجانی
که با دهان باز پشت به من کرده!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/05/27ساعت 22:8 توسط سیده زهرا صادقی
|
دریایی که به سمتم شنا می کرد
درچشمانم غرق شد
کویری که رویم انگشت گذاشته بود
آفتاب گرفت
چقدرزود این قطارمرا از یاد توبرد
بازی تمام شد
هواپیما
هوایت را درآسمان جاگذاشت
چقدرنگاه کنم
وردی نبینم
از آسمانی که تمام خودش را برایم می بارید
دارم باتوحرف می زنم
گوش می دهی؟
چه نقشه ای درسرداری
دیوار!
+ نوشته شده در جمعه
1387/05/04ساعت 20:14 توسط سیده زهرا صادقی
|
عاقبت
كلاه دست از سرم برداشت
دستكش دستم راول كرد
حتي اين برف
كه شماره كفشم رابرداشته بود
آب شدو رفت توي زمين
مي توانم فرياد بزنم
بي شال گردنی که جلوي دهانم رابگيرد
واين چتر
بس كه بي خوابيش را خميازه كشيده بود
گوشه اين اتاق
آرام
خوابش برده است!
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/04/17ساعت 11:3 توسط سیده زهرا صادقی
|
نفهميدم ازكي
اما
كنده ام قدمهايم را از اين كوچه
كه به اندازه بزرگ شدنم تنگ شده برايت
سربه زيرباشم كه چه؟
مي خواهم مثل كوه سراز سرزمين تو دربياورم
ابرهاي تو دوروبرم بچرخند و
فقط به توگوش كنم
زبان
بريزي
با زبان باران
رود رود پرشوم از تو و
خالي
پاي شمشادت
دست لاي ريشه انگشتانت ببرم
زمستان را از شانه شاخه ات بتكانم و
براي آسمانت پرواز بچه گنجشكها رابياورم!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/03/22ساعت 14:21 توسط سیده زهرا صادقی
|
سربه سر پنجره دود گرفته ام نگذاردرخت
تقصيرتونيست
كه زغالها روسياه تر از آنند به خانه ات برگردند.
زيرآسمان شهري بزرگ شدي
كه هرشب
كفشهاي سياهش را واكس نزده
بي آنكه برقي از ماه وستاره بيفتد
پشت تمام پنجره هاي بازجفت مي كندو
صبح
گم
تقصير من هم نيست
كه ساعتم هنوز
روي سينه ديوارمي تپد
با پايي كه روي زمين بند نيست
مي دودو
هي چشم مي چرخاند
به بيرون
به او
كه بادود قليانت فوت شد به آسمان
روي تمام پنجره ها راباز كرد
تقصير اوست
كه پايت رااز همه جا بريد
ساعتم را بي قراركرد!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/02/24ساعت 16:10 توسط سیده زهرا صادقی
|
برو
و بگیر دری که دستت آنجا گیرکرده
چراغ را فلش بزن
ودرکنار دیگری درقاب تختخواب ظاهر شو
اصلا
دنیایت را به اندازه فرشی پهن کن
که لب به لب دیواردراز کشیده
بی خیال کوچه
که از پشت پنجره مدام نگاهت می کند
چراغی که درپایش تیر می کشد
فکر کلاغ
عاقبت از روی سیمهای لخت برق
از سرش
می
افتد!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/15ساعت 12:38 توسط سیده زهرا صادقی
|